تبليغاتX
زندگی دوباره

به نام باران حدیث دلتنگی

 

ساعت پنج صبح روز جمعه است

ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش می دم

بارون میاد .. همه جا تاریکه

همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه

بر میگردم پشت سرم و به حجم خالی اتاق نگاه میکنم

به تخت اشفته و بخاری روشن

به جاهای خالی ... به پازل های ریخته

به شمع هایی که بعد از این همه سال هنوز روشنشون نکردم

به صدای اذون گوش  میدم

به صدای بارون  و خش خش شاخه های لخت

یه خورده سردمه و یه خورده گرمم

 دلم می خواد تو بودی پشت سرم .. صدام میکردی:

سرما نخوری ؟!!

و من که بر میگشتم تو بودی و یه حجم پر ۱

.......

صدای اذون تموم میشه

خوبه که بارون میباره

از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد

گنجشک ها هم که روزای سرد دیر از خواب بیدار می شن

همه چیز یه جوریه!

احساس های خوبی دارم  و  احساس های بد !!

توی یخچال دو تا سیب هست

یکیشو بر میدارم و یه گاز میزنم

صدای بارون میاد .. اتاق سرد شده اما ....

دلم نمیاد پنجره رو ببندم

 تب دارم انگار .. ولی مریض نیستم

 تو کجایی الان ؟؟

خوابی .. مگه نه ؟!!

سیب نمی خوری ؟

............

گاهی وقتها زمان خیلی زود میگذره .. گاهی  هم خیلی دیر ...

برای من بیشترش زود میگذره .. به جز این موقع ها.....

بعضی وقتها دلم می خواست زمان متوقف بشه

تو که خوب میدونی تصور کردنم حرف نداره !

پس بذار  همش تصور کنم

حیف که تو زیاد خوشت نمیاد

وگر نه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم

وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمیخواد  مجبور میشم تصور کنم

تو اسمشو میذاری خیال پردازی

 اما منو آروم میکنه

 حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم !

خوابیدی مگه نه؟؟؟

خدا کنه خوابیده باشی

توی خواب نفسهات خیلی آرومه

بیشتر از همیشه

دلم هوای شنیدن نفس های آرومتو کرده

وقتی که توی خوابی بذار تصور کنم !

...........

سرم درد میکنه .. نیمه سمت چپ!

قفسه سینم تیر میکشه

موهای  جلوی سرم سفید شده

نکنه واقعا دارم پیر میشم ؟

نه ! اینا همه جزوی از تصوراتمه

قاطی کردم ۱

راست و دروغ اینا کجاست ؟

هستی یا نیستی ؟

نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی ؟!!

اما صدای نفسهات خیلی واقعی بودن

و صدای خنده هات و حرف زدن هات و دلشوره هات

نه !! اینا تصورات نبوده

اما راستشو بخوای .... بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان

میترسم !!!  نکنه دارم دیوونه میشم ؟

گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد !

....................

تو حرفامو خوب میفهمی ... از نگات اینو میفهمم!

سرما نخوری ؟ می خوای پنجره رو بندم ؟

 خوی حداقل برو زیر پتو .. فقط چشاتو بیرون نگه دار

می خوام بفهمم که داری حرفامو گوش میدی

همیشه دلم خواسته بهت بگم  خیلی خوب میفهمی

یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات

 همینجوری عاشقم کردی  دیگه !!

 سرتو بکن زیر پتو ....   هوا سرده

فقط خوابت نبره ... باهات حرف دارم هنوز

خوابیدی؟؟؟؟؟

اگه الان اینجا بودی و هوس میکردم  برم بیرون .. می اومدی باهام ؟

قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه .. زیر بارون تند ..

توی کوچه های خلوت ... همه جا ساکت .. خیابونا خیس

فکرشو بکن ... لذتش میره تا اون ته پوست آدم

میای بریم ؟

برمی گردم .....تخت خوابم  آشفته  است

پازل هزار تیکه  پخش شده کف اتاق .. یادته ؟ تو برام خریدی !!

پس چرا نموندی تا درستش کنیم ؟؟؟

ببخشید !!

بازم یادم رفت  که تو از تصور کردن من بدت میاد

میدونم چرا !

دددد.... بخواب دیگه ... اینطوری نگام نکن

دست و دلم به نوشتن نمیره

تو خوب می دونی چرا

این روزا فقط نگام می کنی .. حرف نمیزنی

 حتی  توی تصوراتم چرا اینقدر ساکتی؟

خسته شدی ؟ دوستم نداری ؟

چشات  که اینو نمیگه

سکوت تو .. مثل سکوت امروز صبح .. پر از صدای بارونه

تنهایی رفتی قدم زدن ؟؟؟

جواب بده تو رو خدا ......

....................

این نوشته ها همش مال چند دقیقه است

حرفهای دیروزم یادم نیست

و حرفهای چند روز قبل و قبل تر

خیلی حرف دارم برات

وقتی اینقدر ساکتی  مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش

 توی رویاهام قدم می زنم باهات !

توی یه جاده دور و دراز

که دور و برش پر شده از برگهای زرد و سرخ

با درختهای سر به فلک شده

و نم نم بارون

اما تو اونجا هم ساکتی

فقط دستمو گرفتی و تکیه دادی به شونم !

داری گریه میکنی ؟؟؟؟؟؟

................................

بالاخره یه روز یه کاری میدم دست خودم .. شک ندارم بهش !

اینطوری دارم بد جوری اذیتت میکنم

شدم مثل اون آدم فضایی ها ... نه ۱

از عجیب بودنم خوشم نمیاد

چون تو از عجیب بودم من خوشت نمیاد

اما ... راستش ! من از هر چیزی که تو داری خوشم میاد

حتی از خوشت نیومدن هات

 میدونم .... خودمم کلافه شدم

دستامو بذارم روی لپت ؟

دستام گرمه ها .......!

بارون بند اومد

 ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه است

دستم به نوشتن نمیره دیگه

حس های جور واجوری دارم

 دلم برات تنگ شده .. کاشکی الان خوابیده باشی

اصلا بذار تصور کنم که خوابیدی

نه !!!

 اگه قراره تصور کنم بذار تصور کنم که اینجایی

ااااااااا..... بازم که اخم کردی

اصلا هیچی !

حتما خوابیدی دیگه.

........................................

راستی یادم رفت بگم اخم کردنتم دوست دارم !

...............................

بگو ببینم ؟؟؟!!!

چیزی داری که دوستش نداشته باشم ؟

..................................

خوابت برده؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 19:56 |

 

علی جان تولدت مبارک

 

دعا مي کنیم که هيچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينیم.
دعا مي کنیم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينیم .
دعا مي کنیم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد ، تا گرما بخش کانون مهربان خانواده و عزیزانت باشی  .
دعا مي کنیم که گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند .
براي شاپرکهاي باغچهء خانه ات دعا مي کنیم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند .
و براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنیم که هيچ گاه غروب نکند

 

+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 1:7 |

   

 

یک پیام کوتاه:

 من  مانده ام و این ۱۶۰  حرف

 برای پر کردن فاصله های بلند

 با یک پیام کوتاه 

بگذار سیزده بار بنویسم دوستت دارم

 طبق عادت با سه علامت تعجب !!!

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 1:59 |

 

 

اگر نامه ام به تو اغاز می شد ........

اگر نامه ام به تو اغاز میشد ...

 اگر دفترم با یک اشاره تو باز می شد

اگر دستهایم با هر نفس تو گرم می شد

اگر دلم با لبخند تو  نرم می شد

اگر پشت درهای بسته نبودم

اگراز روزگار خسته نبودم

باز می توانستم همسایه یاس باشم یا همبازی پروانه ای با احساس

 اگر دیوارهای سرد روبرویم قد نمی کشیدند

اگر بادهای ولگرد سیبهایم را از شاخه نمی چیدند

اگر آرزوهای ریز و درشتم پر پر نمی شد

اگر گوش فلک کر نمی شد

اگر همه رودخانه ها آرام بودند

اگر زمین و زمان رام بودند

باز می توانستم با ستاره ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار

 اگر افتادن برگ را باور می کردم

اگر امدن مرک را باور می کردم

اگر از عشق غافل نمی شدم

اگر طپش قلب تو را فراموش نمی کردم

اگر فانوسهای خاطره را خاموش نمی کردم

 اگر از یاد تو چون باد نمی رفتم

 باز می توانستم با تو اغاز شوم  یا درون غنچه بمانم و راز شوم

 اگر کوچه های زندگی بن بست نبود

اگر درختها و سبزه ها را دعا نمی کردم

اگر نیمه شبها تو را صدا می کردم

 اگر از همه جا بیخبر نمی شدم

باز می توانستم دستی به سوی اسمان بیاورم یانا تورابر زبان جاری سازم

 اگر لحظه ای ... حتی لحظه ای  درون چشمانت جای می گرفتم

باز می توانستم با صداقت قلب پاره پاره ام برایت شعر بگویم .....

 

نازنین مرا ببخش ..........

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 11:38 |

 به نام  خدایی  که  همین نزدیکی است 

 

 دلتنگی های آدمی را  بعد ترانه ای می خواند 

 رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر قطره اشکی به دانه برفی میماند

 سکوت  سرشار از  سوختن نگفته است 

از حرکات  ناکرده

 اعتراف  به عشق های  نهان و بر زبان نیامده

 در این سکوت  حقیقت  ما نهفته است

 حقیقت من !

              حقیقت تو !

                                            حقیقت همه .........

 

.....................................................................................................................................

پ.ن : سلام دوستان   سال نو همه  با یک ماه تاخیر در تبریک مبارک ....

دورادور جویای احوال  همه بودیم .  دلم برای همه تنگ شده بود . شرایط سختی داشتم  نمی تونستم بیام نت .

حتی قبل از عید هیچ کدوم از کلاسهامو نرفتم .  کی باور میکنه ؟

حتی هنوز برای خودم یه سواله ... 

 من !  منی که اگه سرم میرفت ممکن نبود یکی از کلاسهامو از دست بدم حالا چی شده که  درس از چشمم افتاده ؟؟؟؟؟ 

۱۷ فروردین که رفتم سر کلاس  اصلا شوق نداشتم . نه دلم برای کسی تنگ شده بود نه  حسی داشتم ..

سعی میکنم بشم همون زهرایی که بودم . ولی سال گذشته اصلا سال خوبی نبود .

الان هم که مامان بزرگم مریضه و خونه ماست . دکتر گفته کبدش از کار   افتاده .  من شدم پرستارش .

با افتخار هم این کارو میکنم .  به هر حال سنی ازش گذشته  و وظیفه  من و خانوادمه  که زحمتهاشو جبران کنیم .

 ۲۰ سال پیش وقتی  پدر پدرم فوت کرد   مامان بزرگم که همه بهش میگیم بی بی   با ما زندگی میکرد .

البته خونه ما نبود  خودش خونه داشت . هر ماه چند روزی  پیش ما بود ..

الان که بیحال  و ناتوان افتاده یه گوشه  خیلی دلم میسوزه . بغض میکنم  چشام پره  اشک میشه ولی کاری ازم بر نمیاد

چون سنش زیاده  نمیشه عملش کرد .. مجبوره همینطوری بسوزه و بسازه ..

وقتی کاری براش میکنم  مثلا اب  یا غذا براش میبرم میگه : زهرا جون خدا مشکلاتتو رفع کنه ..

انگار سبک میشم میخوام پر در بیارم ...  دلم میخواد همش این دعا رو برام بکنه ....

..........

بازم ممکنه یه چند وقتی نباشم  .. نمی دونم .. ولی دیگه نمیذارم به طولانی این بار بشه .. 

دلم  برای همتون تنگ شده ..  به همه سر میزنم و جبران میکنم . از همه   دوستان گلم که منو فرامو شنکردن ممنون

توی نت نیستم ولی به یاد تک تکتون می افتم .

.................................................................................................................................

من  هستم با قلبی شکسته  ... اما در حال تپیدن

جدا از همه بودن ها

همانطور که آسمان هست

آسمان هست .. من هستم ... مثل یک پرستو ی مهاجر با حسی غریب

اما نه برای تو  و نه برای هیچ کس

در کنار این مردم  شاید حضور صدایی نتواند  نگاههایی اینچنین  سنگین را جا به جا کند

شاید برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

من وجود دارم

برای تنهایی دیوارهای اتاق .... برای قابهای بدون عکس

برای ترک خوردگی روح باغچه

 

من هستم .... با قلبی شکسته ....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:55 |

 

 

 

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي چيديم

وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشد  از امروز خطايي نکنيم

گر چه در خود شکستيم ... اما صدايي نکنيم

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:53 |

به نام باران حدیث دلتنگی

وقتی عشقم مرد  چیزی در خاک به لرزه در امد

گل سرخی گریه کرد سرخی اش را

 و غنچه ها دانستند کسی تیغشان را لگد کرده

انروز که عشقم مرد  ماهی های حوض غلتیدند تا دریا

و کودکان پریشان دل به قصه های نا تمام سپردند

انروز که عشقم مرد  دستی میلادش را در تمام شناسنا مه ها خط زد

پرنده دل با اواز سکوت بسته بود و مرغ مهاجر نای رفتن نداشت

خورشید نور نداشت . زمان از حرکت ایستاده بود

تاریخ گریه میکرد گذشته را

برفهای زمستان هرگز اب نشد .. چرا که نشان از قدمهای تو داشت

میان ماندن و رفتن کسی صبوری ام را دزدید

 بودن یا نبودن کنون برایم فرقی نمیکند

ماهها ست که دور از توام

کسی که میل به رهایی داشت کنون اسیر این حصار غریب شده

از کدام سو بسرایم ترانه پرواز را

این پرنده بی قفس میل به پریدن ندارد

کدام دست را دخیل بستی که جواب باشد بی نیازی را

کدام پا را دخیل بستی که سرگردان جاده های سرنوشت خویشی

کدام چشم را دخیل بستی که گونه هایت را ابر ستاره ستاره می شوید

 

حالا نگاه کن .....!!!!!

 

دستم را به دستت دخیل بستم تا بی نیاز شویم بی نیازی را

پایم را به پایت دخیل بستم تا همسفرت باشم

و چشمم را به چشمت دخیل بستم تا مرهم دل پر از دردت باشم .

                      وقتی عشقم مرد همه چیز تمام شد !!

..........................................................................................

سلام گلم  سلام عزیزترینم  سلام نیمه گمشده من

صبای عزیزم از وقتی که رفتی روز به روز داغون تر میشم .

روز به روز اب میشم . صبا این رسمش نبود . دلم به این خوشه که این شعرو برات خونده بودم . حالا این گفته دل من از عمق وجودم تقدیم به تو .. تو که نیمی از زندگیم بودی و هستی . صبا فدای قلب فلزیت بشم من !!!

صبا من نیمه گمشدمو پیدا کرده بودم . نمیدونم چرا خدا ازم گرفت ؟!

روزگار با من خوب تا نکرد .. همش جدایی .. همش  دوری .. همش اشک ...

صبا تا عمر دارم از یادم نمیری .. صبای بی وفای من !! صبا شبها نمیگم چجوری خوابم میبره . خصوصا این چند شب .....  صبا میدونم که میایی و این نوشته ها رو هر چند در همه  و معنایی نداره میخونی !!! صبا هنوزم دیر نشده ..  منم با خودت ببر

صبا تک تک خاطره هات میاد جلو چشمم . همه حرفای قشنگت . همه دادو بیداد کردن هات . همه نصیحت کردن هات .  یادته میگفتی سخت نگیر ..

یادته میگفتی  منطقی باش ! ولی من هیچ وقت از منطق خوشم نیومد !

یادته رفتی شمال بهم  زنگ  زدی !! یادته اون روز بهاری که تنهام گذاشتی و رفتی

یادته تا صبح با هم حرف میزدیم . یادته صبا !  یادته ؟!

صبا اسمت که میاد دلم میشکنه . اشکام گوله میشه از چشمم میاد پایین

صبا تو فرشته بودی که از اسمون برام اومدی .. ولی چه زود پر کشیدی و رفتی

صبا  ای هم وجو من نبود تو نبود من ......  یادته تا اخر این شعرو برای هم مینوشتیم ؟

صبا فکرت دیوونم میکنه ...  عزیزم  ... گل من ....

صبا زندگیم  زیرو رو شده . هر کی منو میبینه میگه زهرا چقدر  لاغر شدی!!

ولی من چیزی ندارم که بگم !! میخوام داد بزنم بگم سنگ صبورم رفت !

خدایا  منم ادمم!!  خدایا منم  دل دارم .. خدایا .. این رسمش نبود

صبا یادته میگفتی زهرا برام دعا کن .. برات دعا کردم .. وقتی از سر امتحان برگشتی شاد بودی .. گفتم چی شد ؟ گفتی مثل معجزه بود . قبول شدم !! (ولی شیرینیشو بهم ندادی ..)

میخواستی دانشگاه شرکت کنی که .........

یادته میگفتی این اس ام اس ها رو نگه دار  یه روز به دردت میخوره .

صبا من نگهشون داشتم . ولی اون یک ماه که ازت خبر نداشتم  انقدر عصبانی شدم که همشو پاره کردم .

الان با حسرت نگاه میکنم و میبینم هیچ یادگاری ازت ندارم .

راستی صبا اون تقویمی که برات فرستادم نگه داشتی ؟ نکنه تو هم اونو پاره کردی ؟

صبا  دلم شکسته چشام پره اشکه به خدا .. صبا داغونم ..  کمکم کن...

این نوشته های خیسو  بخون . شاید دلت نرم شد  قلب اهنی من !

یادته چه مکافاتی داشتیم با این قلب اهنیت !!

امشب یه حال دیگه ای دارم. کاش جواب گوشی دلتو میدادی . من مدتهاست پشت خطم !! ولی کسی جوابمو نمیده .

 

صبا دق مرگم کردی  

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 18:30 |

 

مرا بر ململ چشمت بیاویز که من قندیل معبدهای درددم

 

دیگر هوس  دیدن دلدار ندارم

با یار جفا کار دگر کار ندارم

هر روز دو دیده به سر راه ندوزم

شب تا به سحر دیده خونبار ندارم

در دل دگر از چشم سیاهت نکنم یاد

خود را به نگاه تو گرفتار ندارم

گر نام بپرسند و بگویند کجایی

گویم نشناسم و این یار ندارم

خواهی به کنارم چه بیایی  چه نیایی

بر امدن و رفتنت اصرار ندارم

زین پس ز خزان تو دل خسته خود را

چون ایینه در قلب سیاه تو ندارم

رفتم ز سر کویت و دگر باز نگردم

من حوصله ناز تو بسیار ندارم

چون ترک تو گفتم ز دل اواز بر آمد :

من طاقت دوری از ان یار ندارم

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 0:57 |
gole  penhone  man

 

بهش  میگفتم ستاره اسمون شبهام !! 

 میگفت چرا میگی ستاره؟ چرا اسمون شب؟

میگفتم ستاره منی .. چون هر کس یه ستاره داره ..

 اسمون شب! چون ستاره توی شب قشنگه .

نور هر ستاره تو تاریکی شب معلومه ...  ولی....!! من میخوام ستاره من کم نورترین باشه !!

ناراحت شد و گفت چرا؟؟

گفتم : مگه ندیدی همه درخشانترین و پر نور ترین  ستاره رو انتخاب میکنن ؟؟!!

ستاره من کم نورترینه و در عین حال قشنگترین !!  میدونی چرا؟

چون اگه پر نور باشه همه انتخابش میکنن!!

به قول قاصدکها: ستاره من همان است که پیدا نیست !!

 

بهش میگفتم گل  پنهون من !!  میگفت چرا گل؟ چرا پنهونی؟

میگفتم گل منی چون مثل گل زیبا و صبوری !!

به قول خودت :  عاشق کسی نیست که بگوید تو مال منی... 

 عاشق کسی است که بگوید : من مال توام !!

گل پنهون منی... چون اگه آشکارت کنم شاید یه دست نامهربون تو رو بدزده !!

گل پنهونم ....

 یه شب که تو سکوت  تاریک تنهاییم  نشسته بودم 

 نمی دونم کدوم دست نامهربون اومد و تو رو از باغچه جدا کرد  و با خودش برد . ....

حالا مدتهاست که من در بلندترین جایی که میشناسم به انتظار نشستم

 تا شاید ماه از پشت ابر  بیرون بیاد و من بتونم تو رو پیدا کنم .

تمام باغچه ها رو زیر و رو کردم  حتی باغچه همسایه . اما هیچ نشونی از تو نیست !!

به کبوترا گفتم که اگه تو رو دیدن پیغام منو بهت بگن ! اما کو کبوتر نامه رسون؟؟؟

بعد از تو باغ لحظه هام حتی به غنچه گل نداد !!!!

هزار بار با خودم میگم بالاخرا پیدات میکنم !!   اما کم کم امیدم داره  نا امید میشه .

دیگه کاری از دست هیچ کس بر نمیاد . حتی باد !!!

و من یادم میاد از خدا بارون خواسته بودم . پس  چرا اسمون صافه؟؟؟

گلم !!!! از وقتی که رفتی پاییز تنهاترین فصلیه که میشناسم!!!!!!!!!!!!

  azizam

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 21:16 |
paiizzzz

 

تو در قصه هایم همیشه بیداری و در هیچ پایانی نمی گنجی

 

 

مرا بنویس در تمام شعر هایت و ترانه ام کن در هر بهار

و یادم کن در سطر سطر زندگی

شاید زمستان از تقویم ها پاک شد و پاییز طلائی ترین برگش را بارید

و انگاه که گلهای جهان شبنم نوش می شوند

برخیز !

و با اولین ستاره در دستانم بکار سرخترین گل را

من در جنوبی ترین گوشه خاک .. شرقی ترین حادثه را خواب دیده ام

چه زیبا شده اند خواب هایم !!!!

شاید فردا از خواب طولانی دریچه ها قصه ای نوشتم به وسعت نگاه تو !

در پاییز گم شده ای و ستاره ای که بهار را خواب دیده بود با برفها بر زمین نشست

تا رقص تو را بر برگهای خشک قاب بگیرد

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 4:59 |